تبليغاتX
jadoye sima

jadoye sima

در صفحه شطرنج زندگیم همه مهره هام گم شد
وباز باران امد

وباز باران امد

ودوباره اسمان ابي بر اسمان ديده گانم رطوبتي بس غريب هديه كرد

نميدانم چرا روزهاي باراني وابري دلم ميگيرد ولي بسيار مشتاق ماندنش هستم

ببار باران تا از جاري قطره هايت سبك سازي زنگار غم را از سيماي طبيعت

ببار چون اشك تا اسوده سازي واين سينه پر درد را

وعاقبت رنگين كمان هفت رنگت را

 هديه كن بر كسي كه تا اخرين قطره زير باران ايستاد

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت9:57 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
اسمون بی غم

اسمون بي غم

روي پشت بام نشسته بودم داشتم به اسمون نگاه ميكردم

صاف عاري از ناپاكي وپليدي

حس خواصي داشتم گفتم اي كاش ميتونستم با هات حرف بزنم

اي كاش ميتونستي بهم بگي چه احساسي داري از اينكه سبك اسوده اي وهيچ غمي به سينه نداري

اصلا معني غم وعشق وعاشقي ونداري ودوري رو ميدوني ،احساسش كردي؟

ميدوني اي كاش جاي تو بودم اسوده ارام ونامتناهي

از جام بلند شدم كه برم صداي رعد وبرق شنيدم

تعجب كردم اخه اسمون صاف بود

اما نه انگار داره ابري ميشه گوئي از حرفهاي من ناراحت شده

گفتمش اسمان تو در چه حالي كه چو طوري سبك بالي؟

ناگهان اخم بكرد داد بزد شيون فرياد بكرد

دردلش شد تب وطابی

دوسه روزو شب وشام سخت گذشت

غم غربت غم دوري ز زمين

اينچنين بود دل پر درد سماء

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت9:41 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
دختر اقیانوس

دختر اقيانوس

دوباره اسمون ابري شد

ومن كنار دريا نيستم

ياد اورم شعرم را كه صدازدم دريا را

دريا دختر اقيانوس همسر ساحل زيبا وبلند

گيسوان بسته به موج گونه ها بر رخ خاك ديده گانت به سراب

اين چه عشق است ميان تو واو

روح تو نرم ولطيف، زان يكي سخت وكبود؟

گفت به من با گذر موج:

بسي صبر ببايد پدر پير فلك را كه گذارد به درون صدفم دانه شني

همي عمر گذر كن به سرايم سخني

كه در افشان كنم از ريگي به ظاهر ناچيز

وبدان اين نباشد به جز عشقي ميان من واو.

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت2:1 بعد از ظهرتوسط علی بابا |
دوستت دارم

 

دوستت دارم همراه

امروز كه گذشت...

فقط وفقط براي من مثل يك روز پائيزي سرد بود ،

هوائي دلگير ،نقش افسرده رنگها روي شانه درختان كه اهسته واهسته به خواب ميروند،

ياد كوچه دلنوشته ها افتادم!

اره چندروزي نبودم ونتونستم به كوچه قديمي روئيا هاي دوستام سري بزنم .

قبول كنيد كه وبلاگ  ووبلاگ نويسي شده جزء اصلي زندگي ما ها،

اگه مدتي به هر دليلي نتونيم سر بزنيم ،انگار يه چيزي كم داريم ،دنبال يه گم گشته ميگرديم

تا نشستم و اخرين نظرات رو جويا شدم ،دلتنگي هارو ديدم وخوندم

اما انگار من مثل هميشه نبودم ،اخه هميشه از انرژي مثبت

وشكستن ديوارتنهائي واب كردن كوه غم ميگفتم!

اما حالا خودم هم تو گل گير كردم

بهر حال خوشحالم كه مينويسم ،ميخونم ،و كنار هم هستيم

نفستون حق ،حضورتون بهاري وقلمتون روان

دوستدار شما علي بابا

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت1:30 بعد از ظهرتوسط علی بابا |
دختری زیبا

دختری زیبا

دنیا دختری زیباست در سراب

ومنو تو رهگذر کویری بیرحميم

توي اين دنيا بيشتر وقتها،حس زيبائي دوستي ما از منطق پيشي ميگيره،

 فقط زیبائی ها رو از دریچه ذهن روئیا پردازمون میبینیم،

 ولی واقعیت امر چیز دیگریه

این فقط ناشی از حس گریز از محدودیت انسانهاست که از حقیقت های تلخ دوری میکنه.

نداشته ها رو توي خيال ميسازند و ...

اما از قديم گفتند :وصف العيش،نصف العيش

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت8:44 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
سایه مرگ

سايه مرگ  

اري ميشود تنها بود تنها مرد اما...

صداي پاي كولي غريبي هايم را ميشنوم

بوي عطر سرد اين دختر كولي هميشه حس دلهرهاي مكررم رو تشديد ميكنه

امدنش هميشه با هيا هوست

همان هياهوي  سوگواري مرگ شاديها

شاديهاي سوخته اي كه بوي كاغذي اونها، فضا رو پر كرده

روبروي من مينشينه هل هله زنان با موهاي بلند اشفته

نگاهي از سر تعمل وسكوتي سرشار از تمسخر

اشاره به رفتن وتمام كردن اين خيالات وزندگي و...

سرم رو پائين انداختم كه اون نگاه هاي نافذ ومرگبارش رو نبينم

به ذهن نامه هاي ننوشته ام رو مي گذروندم

تا اخرين بار بنويسم ،ميخواهم بمانم ،ببينم،ولختي از زندگي لذت ببرم كه...

 با صداي خنده هاي ديوانه وار دختر مرگ ، تمام واژه هايم شكست

شكست...!

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت1:35 بعد از ظهرتوسط علی بابا |

 فكر های مدیریتی

تاحالا فکر کردید توی پوچستان یه عالمه پوچيه

 وخود پوچی پر از خالیه

اينهمه خالي توي پوچي خودش يك مسند قابل احترامه

خود پوچي علتي داشته وبر پوچ بودن افتخار ميكنه

نه واقعا فکر کردید هیچ معلولی بی علت نیست

وجود پوچي ها در افكار مديران خودش يك علته انتخابشونه

قابل توجه اقايون پوچ فكر خالي نشين

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت10:49 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
بوی موهات زیر بارون

از پنجره ماشينم به بيرون نگاه ميكردم

قطره هاي ريز بارون روي شيشه مثل اشك سردي ميمونه كه از گونه هاي يخ زده كودك گل فروش

 پائين مياد،فرقش اينه كه بارون روي شيشه زيباست اما اشك كودك ...!

توي افكارم قوطه ور بودم كه لرز تنم رو فرا گرفت .  به خودم اومدم، صداي همهمه مردم  ،

بوق ماشينها  افكارم رو اشفته كرد وحرير تنهائي مو دريد.

بخاري ماشينمو روشن كردم ،صداي باروني كه روي سقف ميخورد مثل نت هاي موسيقي

 گوش رو نوازش ميداد.

براي چند لحظه چشمهامو بستم تا توي خلوت شلوغ افكارم يه دخمه تاريك وساكت پيدا كنم.

نميدونم چرا هروقت بارون ميگيره ياد شعر "بوي موهات زير بارون " مي افتم .

شروع كردم به زمزمه كردن،صداي لرزان دختر بچه اي رو شنيدم ميگفت :

اقا از من گل مي خريد؟گل ببريد خونه خانواده رو شاد كنيد!

شيشه رو پائين دادم چهرش از سرما سرخ شده بود .

انقدر خيس شده بود كه از موهاش ونوك دماغش اب مي چكيد.

چرا بايد يك دختر توي سن رفتن به مدرسه ،جزء بچه هاي كار باشه؟

چرا اونهائي كه دم از مردم سالاري ميزنند و از ديوار خانه هاي دهكهاي مختلف بالا ميرند

و متفكرانه اظهار نظر ميكنند ، فكري به حال حقوق اين كودكان نميكنند ؟

نكنه فقط فكر كردندسالي يك بار وفقط روز جهاني كودك بايد به فكرشان بود!

نميشه به جاي هزينه هاي گزاف تبليغاتي كانديداها،

 يك برنامه هدفمند براي ساماندهي بچه هاي كار انجام داد؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت10:41 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
سکوت من ؟

داشتم يه سركي به خونه هاي تنهائي دوستام ميزدم

وقتی نامش رو خوندم یاد روزهای زیبای بهاری وفضای بکر طبیعت با اون صداهای زیبا

و عطر روح انگیز پونه های وحشی کناره چشمه سارها افتادم

وقتی به فاميلش رسيدم یاد فضای زیبای شبانه اطراف خونه مادر بزرگه افتادم

 با اون صدای جیر جیرکها وفضای زیبای دشت زیر نور مهتاب


اما نميدونم با این همه انرژی چرا دم از تنهائی و موج منفی ميزنه ...

يكي ديگه پستشو هديه كرده بود ،ميخوام بگم


بعضی هدیه هاست که ارزش معنوی اون قدر عطر گلیه که شما خیلی دوست داری


واون رو در زمان خواست خودش نمیتونی به هیچ چیز تشبیه یا به هیچ قیمتی ارزیابی کنی .

حالا این پست شما مثل عطر گل پونس توی اون دشت زیبا که قبلا تشبیه کردم.


اره بمان تا با بوی عطرت تمام فضای دشت رو معطر کنی

بمان تا از بودن ودیدنت همه مخلوقات هستی به لطافت روحت پی ببرند


يه مطلب خوندم توي خونه بعدي دلم هوائي شد

اخه پستش جالب کوتاه اما پر درد  چون ميخواست با يه امپول هوا به همه چيز

پشته پا بزنه ،تصميمش عوض شد .

اون به هوا امپول مرگ زده بود و به جسم خودش پایداری ،بودن ،ماندن ،

با حضوری دوباره وسبزتر هدیه کرد

توي كوچه تنهائي وخونه هاي شما هم پيوندان به كلبه نقش زن ونقاشي رسيدم

 بيكلام ،كه همه حرف دلش رو رنگي بيان ميكنه  بيكلام با زبان بي زباني يادگاري

 بر ديوار سپيد بومش كشيدم ،بدين مضمون:

نقش زن ای نقاش بر پیکر بوم

نقش زن تا شود از زخمه های قلمت  نیلگون

نقش نقشت بکشو  روح بده بر رخ خود

روح خود را به لطافت بگذار

رفتم و رفتم رسيدم به كلبه دل سوخته اي كه از بي رحمي ها شكايتها داشت

قلم را برداشتم و در دفترش اينگونه مرقوم كردم:

انان مرده پرستان مرده کشند

از مرده گان  غریب نیز دست نمیکشند

تا بوده اند در این دایره زمین

اینمردمان  قسم خورده در کمین

غم رو نخور وبا فراق زندگی کن که همیشه دوری ودوستی لذت بخش تراز

 حضور و تکراره طاقت نداشته نیز بر داشتنش ارجح تره چون بعضی نداشته ها نقطه عطف غمه

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن وپرهیز

که اورد دلم ای دوست تا به وسوسه هایت

صدائي از خانه نقاش امد دوباره برگشتم وبر صفحه بوم نقشي ديدم مثل همیشه پر معنا،

بی کلام و سرشار از کلام میخواستم در مورد هر کدام از تصاویر نکته ای بگم اما...


وسعت بیان در یک پاراگراف نمی گنجد میدونم لذت نگاه خالق اثار به نقش ورنگ

چقدر خواصه
گذر كردم صداي فريادي شنيدم كه گوئي به تنگ امده بود از روزگار قدار

وگذشته را به مقايسه گذاشته بود .

در گوشي گفتم اون موقع همه قشر های اقتصادی تقریبا یکسان بودند

اما حالا فاصله طبقاتی بیشتر از حده

اون موقع دزدی یک عمل بی شرمانه بود اما حالا همه دستشون توی جیب همدیگس

اون موقع احتیاجی به نظارت وجاسوسی بر اعمال ادمها نبود

ولی حالا...

بگذریم صدا به صدا نميرسيد

به خونه برگشتم گلايه از دوستي ديدم كه از نبودنم وننوشتنم عارض بود

بلند شدم قلم ورنگ برداشتم وديوار خانه ام رقم زدم: 

صدای بی صدا ئی در دهان نیست

نوای بینوائی  بی نشان نیست

همی گویم سخن با درد دل دوست

که ایزد شاهد است وبی زبان نیست

اره میگن سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت9:36 قبل از ظهرتوسط علی بابا |
اي كاش ما مردماني جيوه اي بوديم !

 

تا بحال جيوه روي يك سطح ريختيد

با وجود مايع بودنش هميشه پيوستگي خودش رو حفظ ميكنه

مگه ما ادم ها چه چيزمون از مولكولهاي جيوه كمتره

تازه ما ادعاي اشرف مخلوقات هم داريم ولي اونها جزء كوچكي از اين جهان هستي هستند

چرا يكپارچه گي و همبستگيمون روز به روز داره كمتر ميشه مگه اينجا چه محيطيه كه همه داريم اكسيد ميشيم ،

خونه كه همون خونه بوده وهست ،ادمهاشم كه همه از يك جنسن

ما كه همه به رنگ شفاف بوديم قلبهامون مثل ائينه جيوه اي بود

پس چرا جيوه قرمز شديم ،چرا مورد مصرفمون خطرناك شد؟

پس چرا بعضي ها تغيير حالت وماهيت دادند؟

اي كاش ما مردماني جيوه اي بوديم  !

با ماهيت ثابت وهمبستگي هميشگي

ائینه رفتار همدیگه

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت12:24 بعد از ظهرتوسط علی بابا |